تبليغاتX
بروبکس باحال

بروبکس باحال

این وبلاگ تقديم به هر چي آدم باحاله

سلام اميدوارم كه همگي خوب و خوش باشيد

بروبچ باحال ايشالا كه امسال را باحال تر از پارسال باشيد

اين نوشته زير را وقتي خودم خوندم كلي حال كردم شماهام بخونيد
مي دونم كه كلي حال مي كنيد.

بروبچ باحال لبخنداي خوشگل يادتون نره


عشق و احساسات

روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .

خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز.....

دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد .

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند .

در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .

جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛
؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟
غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني .

؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده .
اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !!

در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست !
از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟
شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!

؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده .
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم .
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد .

پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود .

؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود .
؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛.

؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟
دانايي گفت : اون زمان بود .

؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ..........................

<<<عشق چقدر بزرگ است >>>



+نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت0:17توسط دختر عاشق | |

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .


آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .


آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .


آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »


آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .


آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .


آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت .


آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .


آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن
دور باشيم .


اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش.


آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته

باشد.
آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز
بدست آورم .


آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.


آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.


آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .


آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.


آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .


آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .


و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .


و آموخته ام که
عشق ،  مهرباني ، گذشت ،

صداقت و بلند نظري


 خصلت انسانهاي انسان است.


 

 

 

 

نظر يادت نره عزيزم

+نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت10:30توسط دختر عاشق | |

سلام بروبچه هاي باحال همگي خوش اومديد به وبلاگم صفا آورديد


اين اولين مطلبي كه براتون گذاشتم
از اين به بعد بيشتر از صحبتهاي قشنگم فيض مي بريد


اميدوارم دوستاي خوبي براي هم باشيم
راستش من اين وبلاگ را ساختم تا با بچه هاي باحال آشنا بشم و از تنهايي در بيام
البته فكر نكنيد من خيلي تنهاما نه من يه دوستاي خوبي داااااااااااااااااااااارم حالا يواش
يواش با هم آشنا مي شيم

+نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت12:20توسط دختر عاشق | |